برای ظهور امــــــــــــــــــام زمان صلوات بفرستین
تولد امام زمان ( عج )
شب جمعه پانزدهم شعبان سال 255 هجری امام دوازدهم شیعیان رهبر انس و جان ، قائم آل محمد امام زمان ( عج ) پا
بعرصه وجود نهاد و عالم را به نور جمالش منور و مشام روحانیون را از شمیم عطر وجودش معطر فرمود . بعضی 256 مطابق
عدد ( نور ) نوشته اند .
خریداری نرجس خاتون ، مادر حضرت حجه (عج) ، بدستور امام علی النقی (ع)
شیخ طوسی و ابن بابویه روایت کرده اند از بشر بن سلیمان برده فروش که از فرزندان ابو ایوب انصاری از شیعیان خاص امام
علی النقی ( ع ) و امام یازدهم امام حسن عسکری ( ع ) و همسایه ایشان در شهر سرمن رای ( سامره ) گفت که روزی
کافور ، خادم امام علی النقی (ع) بنزدم آمد و گفت آنحضرت تو را طلب فرموده . چون خدمت مولایم امام علی النقی (ع)
رسیدم فرمود که تو از فرزندان انصاری هستی و ولایت و محبت ما اهلبیت رسالت همیشه در بین شما بوده و هست ، از
زمان حضرت محمد (ص) تا حال و پیوسته محل اعتماد ما بوده اید . من ترا اختیار می کنم و مشرف می گردانم به امری که به
سبب آن بر شیعیان سبقت گیری در دوستی و ولایت ما و آگاه گردانم تورا به رازی از رازها .
پس نوشت نامه ای به خط فرنگ و مهر شزیف بر آن زدند و کیسه ی زر بیرون آوردند که در آن دویست و بیست سکه طلا بود .
فرمودند این نامه و مسکوک زر را بگیر و بسوی بغداد روانه شو ، در چاشت فلان روز بر سر جسر حاضر باش ، چون کشتیهای
اسیران بساحل رسیدند جمعی از کنیزان در آن کشتی ها باشند و جمعی از مشتریان از وکیلان امراء عباسی و چند تن از
جوانان عرب خواهی دید که بر گرد اسیران جمع آمده اند ، از دور نظر کن به برده فروشی که نامش عمروبن یزید است و
کنیزکی که دارای این صفات و مشخصات است و جامه حریر پوشیده و نظر نمی کند به مشتریان و به لهجه رومی سخن
خواهد گفت و حاضر نمی شود که او را به کسی بفروشند . تو نامه ام را به آن کنیز بده که بخواند ، اگر صاحب نامه راضی
شود ، بگو من وکیلم که تو را خریداری نمایم .
بشر بن سلیمان گفت که آنچه آنحضرت فرموده بود واقع شد . همه را بعمل آوردم . چون کنیز در نامه نظر کرد بسیار گریه نمود
و گفت عمرو بن یزید که مرا بصاحب این نامه بفروش و سوگند یاد کرد که اگر مرا باو نفروشی خویش را هلاک کنم .
پس او درباره قیمت گفتگو بسیار کرد تا بهمان 220 سکه طلا راضی شد . پس زر را دادم و کنیز را گرفتم ، او شاد و خندان نامه
ی آن حضرت را می بوسید و به دیدگان می نهاد .
پس از روی تعجب گفتم نامه ای را می بوسی که صاحبش را نمی شناسی ؟
گفت : ای کم معرفت گوش به سخنانم ده تا شرح حالم را بگویم .
من ملیکه دختر یشوعای فرزند قیصر پادشاه رومم و مادرم از فرزندان شمعون بن حمون بن الصفا وصی حضرت عیسی (ع)
است . تو را خبردهم بامری عجیب ، بدان که جدم قیصر خواست که مرا بعقد فرزند برادرش در آورد ، هنگامیکه سیزده ساله
بودم ، پس جمع کرد در قصر خود از نسل حواریون عیسی (ع) و از علمای نصاری را و ایشان 300 نفر بودند صاحب قدر و
منزلت و 700 تن از امرای لشکر و سرداران و 4000 نفر از سران قبایل و بزرگان . فرمود تا تختی حاضر ساختند که در ایام
پادشاهی خود بانواع جواهر مرصع گردانیده بود و آن تخت را بر روی چهل پایه گذارده بود و مجسمه ها و چلیپاها ی خود را بر
بلندی ها قرار داده . پسر برادرش را در بالای تخت فرستاد ، چون کشیشان انجیلها را بدست گرفتند که بخوانند مجسمه ها و
چلیپاها سرنگون شدند و پاهای تخت خراشید و آن پسر بزمین افتاد و بیهوش گردید ، رنگ کشیشان متغیر و اعصابشان بلرزه
در آمد ، پس بزرگ ایشان بجدم گفت ای پادشاه معذور دار ما را از چنین امری که نحوست دارد .
جدم به علما و کشیشان گفت :
این تخت را بر پا کنید و برادرزاده دیگرش را بر تخت نشاند ، چون شروع به خواندن انجیل کردند باز بهمان حالت اول روی نمود و
نحوست این برادر با آن برادر برابر بود .
پس مردم متفرق شدند ، جدم غمگین به حرمسرا آمد .
چون شب شد خواب دیدم حضرت عیسی (ع) و شمعون و جمعی از حواریون در قصر جدم جمع شده اند و منبری از نور گذارده
اند که در همان محل بود که تخت جدم بود .
حضرت محمد (ص) و حضرت علی (ع) و جمعی از امامان ، قصر را بقدومشان منور کردند و حضرت مسیح (ع) به استقبالشان شتافت .
حضرت محمد (ص) فرمود :
یا روح الله آمده ام که ملیکه فرزند زاده وصی تو شمعون را برای این فرزند با سعادتم خواستگاری نمایم و اشاره فرمودند به
ماه سپهر ولایت و امامت حضرت امام حسن عسکری (ع) فرزند آنکسی که تو نامه اش را بمن دادی .
پس حضرت نظر افکند بسوی حضرت شمعون و فرمود شرف دو جهان بتو روی آورده ، پیوند کن رحم خود را برحم آل محمد (ص) .
شمعون قبول کرده ، همگی بر آن منبر آمدند و حضرت رسول (ص) خطبه ای انشاء فرمودند و با حضرت مسیح (ع) مرا بعقد
امام حسن عسکری در آوردند .
چون از آن خواب بیدار شدم ، از بیم کشته شدن آن خواب را برای جدم تعریف نکردم و این راز را در سینه پنهان داشتم و آتش
محبت آن ماه فلک امامت روز بروز در کانون سینه ام مشتعلتر می شد و سرمایه صبر و قرارم را بباد می دادم تا بحدیکه میل
خوردن و آشامیدن نداشتم و هر روز ضعیفتر و رنگ چهره ام زرد تر می شد و بدن می کاهید و آثار آن عشق نهان از رخسارم
ظاهر می شد .
پس در شهر های روم طبیبی نماند مگر جدم برای معالجه من حاضر کرد و از داروی دردم پرسش نمود ، هیچ سودی نداشت
. چون از معالجه عاجز شدند ، روزی روی به من کرد و گفت :
ای نور دیده و ای سرو سینه ، آیا آرزو و امیدی داری که برایت انجام دهم ؟
گفتم : ای جد ، درهای امید بر رخ من بسته شده ، اگر شکنجه و آزار از اسیران مسلمان که در زندان تو اند برداری و بند و
زنجیر از آنان دفع کنی و آنها را آزاد کنی ، امید دارم که حضرت مسیح (ع) و مادرش حضرت مریم (س) بمن شفا بخشد . چون
چنین کرد اندک صحتی یافتم و قدری غذا خوردم پس جدم خوشحال شد و اسیران مسلمان را عزیز و گرامی داشت .
پس از چهارده شب در خواب دیدم که بهترین زنان عالم ملکه ی اسلام فاطمه زهرا (س) بدیدن من آمد و حضرت مریم (س) با
هزار کنیز از حوریان بهشتی در خدمت آن حضرت بودند .
پس حضرت مریم بمن گفت : ای خاتون بهترین زنان و مادران ، شوهر تو امام حسن عسکری (ع) است .
بشربن سلیمان گفت چگونه اسیر شدی ؟
گفت خبر داد مرا شبی از شبها امام حسن عسکری (ع) در عالم رویا که جدت فلان روز لشکری بجنگ مسلمانان خواهد
فرستاد و خود دنبال آن لشکر خواهد رفت . تو خود را در میان کنیزان و خدمتکاران بیانداز بنحوی که تو را نشناسند و از پی
جدت روانه شو و از فلان راه برو ، چون چنان کردم ، سپاه مسلمین بما رسیدند و ما را اسیر کردند .
چون نرجس خاتون نزد امام علی النقی (ع) رسید آن حضرت فرمود ترا بشارت دهم بفرزندی که پادشاه مشرق و مغرب عالم
شود و زمین را پر کند از عدل و داد ، بعد از آنکه پر شده باشد از جور و ستم .
حضرت امام علی النقی (ع) کافور خادمش را فرستاد دنبال خواهرش حکیمه خاتون و فرمود به آن بانو اینست همسر فرزندم
حسن (ع) و مادر صاحب الامر (عج) .