تبليغاتX
به عشق مهدی

به عشق مهدی

برای مولای خوبی ها می نویسم همانی که همه مان منتظر ظهورش هستیم و با شوق انتظارش زندگی میکنیم

بخش جملات مسابقه

 

 جمله اول:کاش در این رمضان لایق دیدار شوم


سحری بانظر لطف تو بیدار شوم


کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان


تا که همسفره ی تو لحظه افطار شوم

توسط:منتظر          
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 9:57  توسط منتظر مهدی  | 

 

          مسابقه               مسابقه

                                                         بهترین جمله به مولا

 

مسابقه بزرگ بهترین جمله به مولا از تمامی علاقمندان خواهشمند است جملات خود را در نظرت این وبلاگ

 

 بصورت نظر خصوصی برای نویسنده وبلاگ ارسال کنند تا ما جملات شما را در وبلاگ با نام خودتان به

 

نمایش بگذاریم

 

برای بهترین جمله وبلاگ ویژه امام زمان طراحی خواهد شد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 15:3  توسط منتظر مهدی  | 

چشم انتظار

مولا جان اگر می خواهی بگویم لیاقت نگاهت را ندارم باشد قبول است بنده حقیر  و گناهکاری هستم

اما نه من بلکه هزاران نفر چشم انتظارتند مولا جان

به خاطرمن نه به خاطر دیگران بیا که اشک انتظار از دیدگانشان میچکد

نیمه شعبان روز توست همه به دیدارت می ایند همه انتظار ظهورت را میکشند

معشوقان تو برای امدنت و دیدارت مهدی مهدی میکنند

                                                                         مهدی جان بیا چشم انتظارتیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 22:42  توسط منتظر مهدی  | 

بهترین همتایم تویی مولا پس بیااااااا

نجواهای عاشقانه ام را میشنوی از پشت کوههای تنهایی و از فریاد بی کسی

از روزهایی که تنها می شوم و فقط شوق آمدنت آرامم می کند

از اشکهایی که فقط به خاطر شوق انتظار می چکد

کولا جان چشمهایم منتظر دیدارت هستند

بیااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 17:57  توسط منتظر مهدی  | 

صبح بی تو

 

 

صبح بی تو،رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد

 

بی تو،حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

 

بی تو می گوییند:تعطیل است کار عشقبازی

 

عشق اما کی خبر از شنبه و ادینه دارد!

 

خواستم از رنجش دوری بگویم، یادم آمد

 

عشق با آزار، خویشاوندی دیرینه دارد!

 

در هوای عاشقان پر می کشد با بی قراری

 

آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 20:42  توسط منتظر مهدی  | 

نجواااااااااا

 

 

مولایم!امیرا!باز ادینه دیگری آمد و تو نیامدی!

 

نمی دانم تا کی باید در انتظار باشیم تا تو بیایی و دستی از مهر بر سر فرزندانت بکشی؟

 

نمی دانم تا کی باید غبار غریبی و غربت بر چهره هایمان بنشیند و تو نیایی؟

 

نمی دانم تا کی باید قطرات اشک انتظار از چشمانم سرازیر شود تا تو نیایی؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 20:20  توسط منتظر مهدی  | 

(لحظه سفـــــــــــــــر)

  نیامده کوله بارمان را می بندیم.وقت رفتن است .ما روزهاست که هوای رفتن داریم در مسیر سعادت.اما هنوز

 

 به پرنده بودن نرسیده ایم .هنوز پابند خاکیم.زمینگیر و دلگیر.

 

ای اغاز پرواز ای نهایت اوج.هر لحظه می خوانمت.هنگامه سفر امده پرنده!در کوله بارت چه داری؟

 

انتظار یا دیدار

 

در بیکران زندگی وقتی قدم هایم را در جمکران گذاشتم بدان باور رسیدم که تنها دلیل آرامش آن مسجد باشکوه

 

وجود تو ست که همه جا را عطر آگین کرده با حس دلتنگی صدایت کردم صدایم را شنیدی میدانم که شنیدی

 

مثل هزاران هزار مسافر منتظر امدنت هستیم اما با کوله بار ایمان و تقوا با کوله بار امید و ارزو

 

مهدی جان چشم به راهت می مانم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:49  توسط منتظر مهدی  | 

 

مهدی جان به جمکران که می آیم حس میکنم تو در حیاط جمکران قدم میزنی می

 خواهم بیایم و بر قدومت بوسه زنم مهدی

 جان اما نمیدانم کجا قدم میزنی حست میکنم ولی نمیبینمت

انگار شوق دیدار نزدیک است مهدی جان تمام عاشقانت چشم به در دوختند بیا و

دلهای مملوء از غم را ژر از شادی کن

 

میخواهم بر قدوم پاکت بوسه زنم

می خواهم مثل همه تشنه دیدارت شوم

میخواهم و میخواهم بیایی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 18:17  توسط منتظر مهدی  | 

زندگی نامه امام زمان (عج)

 

  برای ظهور امــــــــــــــــــام زمان صلوات بفرستین

تولد امام زمان ( عج )

شب جمعه پانزدهم شعبان سال 255 هجری امام دوازدهم شیعیان رهبر انس و جان ، قائم آل محمد امام زمان ( عج ) پا

 بعرصه وجود نهاد و عالم را به نور جمالش منور و مشام روحانیون را از شمیم عطر وجودش معطر فرمود . بعضی 256 مطابق

 عدد ( نور ) نوشته اند .

خریداری نرجس خاتون ، مادر حضرت حجه (عج) ، بدستور امام علی النقی (ع)

شیخ طوسی و ابن بابویه روایت کرده اند از بشر بن سلیمان برده فروش که از فرزندان ابو ایوب انصاری از شیعیان خاص امام

 علی النقی ( ع ) و امام یازدهم امام حسن عسکری ( ع ) و همسایه ایشان در شهر سرمن رای ( سامره ) گفت که روزی

 کافور ، خادم امام علی النقی (ع) بنزدم آمد و گفت آنحضرت تو را طلب فرموده . چون خدمت مولایم امام علی النقی (ع)

 رسیدم فرمود که تو از فرزندان انصاری هستی و ولایت و محبت ما اهلبیت رسالت همیشه در بین شما بوده و هست ، از

 زمان حضرت محمد (ص) تا حال و پیوسته محل اعتماد ما بوده اید . من ترا اختیار می کنم و مشرف می گردانم به امری که به

 سبب آن بر شیعیان سبقت گیری در دوستی و ولایت ما و آگاه گردانم تورا به رازی از رازها .

پس نوشت نامه ای به خط فرنگ و مهر شزیف بر آن زدند و کیسه ی زر بیرون آوردند که در آن دویست و بیست سکه طلا بود .

 فرمودند این نامه و مسکوک زر را بگیر و بسوی بغداد روانه شو ، در چاشت فلان روز بر سر جسر حاضر باش ، چون کشتیهای

 اسیران بساحل رسیدند جمعی از کنیزان در آن کشتی ها باشند و جمعی از مشتریان از وکیلان امراء عباسی و چند تن از

 جوانان عرب خواهی دید که بر گرد اسیران جمع آمده اند ، از دور نظر کن به برده فروشی که نامش عمروبن یزید است و

 کنیزکی که دارای این صفات و مشخصات است و جامه حریر پوشیده و نظر نمی کند به مشتریان و به لهجه رومی سخن

 خواهد گفت و حاضر نمی شود که او را به کسی بفروشند . تو نامه ام را به آن کنیز بده که بخواند ، اگر صاحب نامه راضی

 شود ، بگو من وکیلم که تو را خریداری نمایم .

بشر بن سلیمان گفت که آنچه آنحضرت فرموده بود واقع شد . همه را بعمل آوردم . چون کنیز در نامه نظر کرد بسیار گریه نمود

 و گفت عمرو بن یزید که مرا بصاحب این نامه بفروش و سوگند یاد کرد که اگر مرا باو نفروشی خویش را هلاک کنم .

پس او درباره قیمت گفتگو بسیار کرد تا بهمان 220 سکه طلا راضی شد . پس زر را دادم و کنیز را گرفتم ، او شاد و خندان نامه

 ی آن حضرت را می بوسید و به دیدگان می نهاد .

پس از روی تعجب گفتم نامه ای را می بوسی که صاحبش را نمی شناسی ؟

گفت : ای کم معرفت گوش به سخنانم ده تا شرح حالم را بگویم .

من ملیکه دختر یشوعای فرزند قیصر پادشاه رومم و مادرم از فرزندان شمعون بن حمون بن الصفا وصی حضرت عیسی (ع)

 است . تو را خبردهم بامری عجیب ، بدان که جدم قیصر خواست که مرا بعقد فرزند برادرش در آورد ، هنگامیکه سیزده ساله

 بودم ، پس جمع کرد در قصر خود از نسل حواریون عیسی (ع) و از علمای نصاری را و ایشان 300 نفر بودند صاحب قدر و

 منزلت و 700 تن از امرای لشکر و سرداران و 4000 نفر از سران قبایل و بزرگان . فرمود تا تختی حاضر ساختند که در ایام

 پادشاهی خود بانواع جواهر مرصع گردانیده بود و آن تخت را بر روی چهل پایه گذارده بود و مجسمه ها و چلیپاها ی خود را بر

 بلندی ها قرار داده . پسر برادرش را در بالای تخت فرستاد ، چون کشیشان انجیلها را بدست گرفتند که بخوانند مجسمه ها و

 چلیپاها سرنگون شدند و پاهای تخت خراشید و آن پسر بزمین افتاد و بیهوش گردید ، رنگ کشیشان متغیر و اعصابشان بلرزه

 در آمد ، پس بزرگ ایشان بجدم گفت ای پادشاه معذور دار ما را از چنین امری که نحوست دارد .

جدم به علما و کشیشان گفت :


این تخت را بر پا کنید و برادرزاده دیگرش را بر تخت نشاند ، چون شروع به  خواندن انجیل کردند باز بهمان حالت اول روی نمود و

 نحوست این برادر با آن برادر برابر بود .

پس مردم متفرق شدند ، جدم غمگین به حرمسرا آمد .

چون شب شد خواب دیدم حضرت عیسی (ع) و شمعون و جمعی از حواریون در قصر جدم جمع شده اند و منبری از نور گذارده

 اند که در همان محل بود که تخت جدم بود .

حضرت محمد (ص) و حضرت علی (ع) و جمعی از امامان ، قصر را بقدومشان منور کردند و حضرت مسیح (ع) به استقبالشان شتافت .

حضرت محمد (ص) فرمود :


یا روح الله آمده ام که ملیکه فرزند زاده وصی تو شمعون را برای این فرزند با سعادتم خواستگاری نمایم و اشاره فرمودند به

 ماه سپهر ولایت و امامت حضرت امام حسن عسکری (ع) فرزند آنکسی که تو نامه اش را بمن دادی .

پس حضرت نظر افکند بسوی حضرت شمعون و فرمود شرف دو جهان بتو روی آورده ، پیوند کن رحم خود را برحم آل محمد (ص) .

شمعون قبول کرده ، همگی بر آن منبر آمدند و حضرت رسول (ص) خطبه ای انشاء فرمودند و با حضرت مسیح (ع) مرا بعقد

 امام حسن عسکری در آوردند .

چون از آن خواب بیدار شدم ، از بیم کشته شدن آن خواب را برای جدم تعریف نکردم و این راز را در سینه پنهان داشتم و آتش

 محبت آن ماه فلک امامت روز بروز در کانون سینه ام مشتعلتر می شد و سرمایه صبر و قرارم را بباد می دادم تا بحدیکه میل

 خوردن و آشامیدن نداشتم و هر روز ضعیفتر و رنگ چهره ام زرد تر می شد و بدن می کاهید و آثار آن عشق نهان از رخسارم

 ظاهر می شد .

پس در شهر های روم طبیبی نماند مگر جدم برای معالجه من حاضر کرد و از داروی دردم پرسش نمود ، هیچ سودی نداشت

. چون از معالجه عاجز شدند ، روزی روی به من کرد و گفت :


ای نور دیده و ای سرو سینه ، آیا آرزو و امیدی داری که برایت انجام دهم ؟

گفتم : ای جد ، درهای امید بر رخ من بسته شده ، اگر شکنجه و آزار از اسیران مسلمان که در زندان تو اند برداری و بند و

 زنجیر از آنان دفع کنی و آنها را آزاد کنی ، امید دارم که حضرت مسیح (ع) و مادرش حضرت مریم (س) بمن شفا بخشد . چون

 چنین کرد اندک صحتی یافتم و قدری غذا خوردم پس جدم خوشحال شد و اسیران مسلمان را عزیز و گرامی داشت .

پس از چهارده شب در خواب دیدم که بهترین زنان عالم ملکه ی اسلام فاطمه زهرا (س) بدیدن من آمد و حضرت مریم (س) با

 هزار کنیز از حوریان بهشتی در خدمت آن حضرت بودند .

پس حضرت مریم بمن گفت : ای خاتون بهترین زنان و مادران ، شوهر تو امام حسن عسکری (ع) است .

بشربن سلیمان گفت چگونه اسیر شدی ؟

گفت خبر داد مرا شبی از شبها امام حسن عسکری (ع) در عالم رویا که جدت فلان روز لشکری بجنگ مسلمانان خواهد

 فرستاد و خود دنبال آن لشکر خواهد رفت . تو خود را در میان کنیزان و خدمتکاران بیانداز بنحوی که تو را نشناسند و از پی

 جدت روانه شو و از فلان راه برو ، چون چنان کردم ، سپاه مسلمین بما رسیدند و ما را اسیر کردند .

چون نرجس خاتون نزد امام علی النقی (ع) رسید آن حضرت فرمود ترا بشارت دهم بفرزندی که پادشاه مشرق و مغرب عالم

 شود و زمین را پر کند از عدل و داد ، بعد از آنکه پر شده باشد از جور و ستم .

حضرت امام علی النقی (ع) کافور خادمش را فرستاد دنبال خواهرش حکیمه خاتون و فرمود به آن بانو اینست همسر فرزندم

 حسن (ع) و مادر صاحب الامر (عج) .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 20:55  توسط منتظر مهدی  |